کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت بیست و هفتم :
در که بسته شد، سهیل پیشانیاش را روی سطح چوبی و براقش گذاشت و آهسته گفت: جدی با خودم چه فکری کردم که اومدم اینجا؟
دیانا دستش را مشت کرده و روی سینهاش گذاشته بود. قلبش تکنو میرقصید. چادر از سرش سر خورد و روی شانههایش افتاد.
گفت: خدای من! خدای من!
هیجان عجیبی مانند مار زیر پوستش میخزید.
- باورم نمیشه اومده من رو ببره بیرون!
خندید و پاهایش را به زمین کوفت. بعد به خودش آ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0فک کنم سهیل باعث میشه دیانا از انزوا در بیاد ..چقدر خوبه که فرشته نجات برای همه آدما در مواقع ضروری پیدا بشه ..خسته نباشی نو یسنده عزیز